
براي تبادل لينک ابتدا لينک مارو بانام:گیتارمم شکسته... نایی دیگه ندارم در
وبلاگ ياسايتتان قراردهيد ،
سپس از طريق فرم نظرات به ما خبر دهيد تاما هم اين کار رو براي شما بکنيم.
همه مرا به خدا سوگند می دهند و تو آن همه ای که من خدارا به تو سوگند میدهم

بعد از تقریبا 4 ماه سلام خدمت همه ی دوستان البته اگه با این غیبت طولانی دوستی باقی مونده باشه! مشکلی نیست دوباره با هم دوست میشیم مگه نه؟

چند تا مطلب:
با پول....
می توان خانه خرید, ولی آشیانه نه...
می توان رختخواب خرید , ولی خواب نه...
می توان ساعت خرید, ولی زمان نه....
می توان مقام خرید, ولی احترام نه...
می توان کتاب خرید, ولی دانش نه...
می توان دارو خرید, ولی سلامتی نه....
می توان خانه خرید , ولی زندگی نه...
می توان قلب خرید, ولی عشق نه....

دختری که ازدواج می کند توجه جمع کثیری از مردان را با بی اعتنایی یکی از آنان عوض می کند....!!!
چرا وقتی باطری کنترل تلویزیون تموم میشه دکمه های اونو محکم تر فشار میدیم؟؟! ![]()

این تصویر هم یه مطلب خیلی مهمه!
وقتی که داری واسه به دست آوردن کسی میدوی آروم بدو..... شاید کسی هم داره واسه به دست آوردن تو میدوه!

یه سوال علمی:
شما مذکر هستید یا مونث؟( برای دانستن جواب پایین را نگاه کنید)
.
.
.
.
.
این پایینو که نمیگم آی کیو اون پایینو میگم!![]()
to 2nYa 2 jo0r ko0r vojoD Dare,yEkiSh toii Ke HaMaro MiBni BE joZ Man,OnYeKiSh ManaM ke HiShKio NEmiBinam BejoZ to
TOO VITRINE ZENDEGI BE AROOSAKI NEGAH NAKON KE MALE TO NIST CHON ON FAGHAT VASVASAT MIKONE KE ONIO KE DARI AZ DAST BEDI...
تموم......
[+]
نوشته شده توسط دختر مشرق در 1:12
|
|
از برگ ریزان غروب چندیست گذشته ام....
در سیاهی این شب, سبزی حضور تو خواب را از چشمانم ربوده است
در غربت بی رهگذار, خواب بلند خود را با یادگار گامهای گم شده ات
بر امتداد خط سر نوشت آذین بسته ام....
عابری هستم که در گذار سیری ناپذیرش
تنها یک نغمه را زمزمه می کند....
و جر قصه ی ناتمام بیداری حرفی نمی داند......
خوب می دانی که زیر آفتاب این زندگی هیچ چیز تازه نیست
جز چشمهای روشن تو.... و تکرار اشتیاق دستان من...
واین قلم که بی پروا در حلقه ی انگشتانم می تازد
تو از بدایت هر چیز می آیی و لحظه ها با تو آغاز میشود.
وقتی که می آمدی با شبنم نگاهت طراوت صبح را بر جانم ریختی
هوای نرم و تازه ی آن را تا انتهای امکان فرو دادم...
اما شب را چه می کنی؟
به حال خود وا می گذاریم؟
چون در میابی رفتنی هستم بر آن می شوی تا نگهم داری
چون در میابی ماندنی هستم خود رفتنی می شوی..
زمزمه ام را می شنوی؟
شور و شوق روییدن...خاموشی درون... فریاد!
اگر امشب در متن این رفتن مانده ام به اجبار است...
میخواهم برزخ زندگی را برایت معنا کنم با واژه ی ((سرنوشت))
وقتی رنج بارترین هجرت را می بینم
در سرزمین سخت تحمل
با شانه های خسته از این رنج....
چگونه سازش؟
نمی دانم به کدام فریاد آواز پرندگان دلم را پذیرا خواهی بود؟
می خواهم بگذارم و بگذرم...
اما از درون تهی خواهم بود
می خواهم همه ی بندها را پاره کنم...
همه ی بودنم را... همه ی نبودنم را
نه بی خویشتنم.. نه با خویشتنم...
اما بدان وبه یاد داشته باش این پریشان حالیم را...
چرا وقتی آرام در امتداد خط سرنوشت پیش می روم
از مرگ پرنده.. از سخاوت دستان باغبانی که به تاراج رفته
از رفتن... هجرت... بر من سخن می رانی؟
چرا به هر سو که رو می کنم طنین عداوت را می شنوم؟
تو مرا به اوج بردی, به صدای بی انتها, به کمال بی همتا
به انتهای زندگی....
آنگاه رهایم کردی.... فکر می کنی می مانم.... بی تو؟
ومن باز سکوت میکنم... بی رنگ تر از سکوت سراغ داری؟
اما اینبار سکوتی سردو سیاه وبالا تر از سیاهی سراغ داری؟
اما ای بی کرانه! تو معنا کن
بر کدامینش دلشاد باشم؟سکوت یا سیاهی؟
دیگر از این دل چیزی نمانده
چشمانم را داده ام و بر فراز قله ات ایستاده ام
شاید که دستم را بگیری...
اینبار تو برایم معنا کن...
این امتداد مه آلود را....!


مرا عاشقانه در آغوش بگیر....
که سخت تنهایم.....!
اینطوریه دیگه.....!!! ← 
[+]
نوشته شده توسط دختر مشرق در 0:43
|
|

خسته ام.... 
خسته از این واژه های سر خورده 
که برایت کنار می گذارم.... 
از این شب بو های خوش بو 
که برایت می چینم 
و از غروب های تمام نشدنی غزل هایم 
نمی دانم چگونه به این قصه ی بی بازگشت عادت کنم…؟
وقتی تو نیستی تنهاترینم….. 
در سرنوشتی به نام ((زندگی)) 

سلام ماه من..... 
دلم برایت پر می کشد... 
. گفتم دو خط بنویسم تا شاید این دل آرام گیرد 
می دانی؟ 
من این گوشه ی دنیا دلم در سینه می تپد. 
که مبادا سایه ی سیمین و شفافت دور شود 
.... و پنهان شود ..... و گم شود.....
در میان ابرهایی که رنگ مرگ اند... 
نفسم به شماره می افتد.. 
هی چشمانم را می بندم و هی باز می کنم 
و این پلک زدن ها را می شمارم... که شب برسد و تو برسی.... 
و مهتاب روشن کند این گوشه ی دنیا را....
تا تو باشی و من..... ماه من.... 
اگر از مرگ باورها , از آدمها دلم سرده...
نوازش کن تو دستامو که خیلی وقته یخ کرده...

مهربون بد جوری دل تنگم... 

آزارم می دهی..... به عمد...
اما من آنقدر خسته ام... آنقدر شکسته ام ...
که هیچ نمی گویم....!
نه گله ای... نه شکوه ای...
حتی دیگر رنجیدن هم از یادم رفته است...
دیگر چیزی برای دل بستن نمانده است....
انتظار بی مفهوم است
نه کینه ای... نه بغضی.. نه فریادی...
فقط صدای چک چک باران!!
این منم که روی وسعت زمین می گریم...

[+]
نوشته شده توسط دختر مشرق در 23:20
|
|
سلام برو بچ شنیدم عید بوده راسته؟؟؟؟ نمی دونم چرا اینجا واسه عید آپ نشد؟؟؟؟؟( این سوالو از خودم پرسیدم به خودت نگیر) شاید به خاطر اینکه من زیاد شلوغی و در گیری عیدو دوست ندارم...... اما عید با بهار فرق داره اینو داشته باش..... بچه ها بهار همگی مبارک...... بهاری باشید همیشه..... راستی من خیلی دوستون دارماااااا ببینید......:


یک دم شد این عاشق شدن
دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا
از عمق چشمانم ربود!
زیاد بهش فکر نکن دکتر می شی........................... راستی روبوسی یادمون رفت .... بیا جلو....

ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی......
تو بمان با دگران..... وای به حال دگران.....!!!

این اسب لوک خوش شانس نیست؟؟؟ اینجا چیکار میکنه؟؟

این داره کجا می ره؟؟؟؟؟
راستی.....! سیزده به در چطور بود؟؟؟ واسه من که خوش گذشت.... اما من با توجه به استقبال گسترده ی دختران و پسران مجرد جهت گره زنی سبزه در تحقق امر ازدواج که محلت گره زنی تا ساعت 24 روز 1+12 فروردین تمدید شده بود بازم نتونستم گره بزنم چون دلم نخواست.......

چه خبره اینجا؟؟؟؟؟؟


خدایا دستانم خالی....
و دلم غرق در آرزوهاست
یا به قدرت بی کرانت دستانم را توانا گردان.....
یا دلم را
از آرزوهای دست نیافتنی خالی کن.....

[+]
نوشته شده توسط دختر مشرق در 0:2
|
|
سلام من اینجایم....
...... دیدی منو؟ هه هه هه ...... نخند
خوبی؟ امیدوارم روز به روز به وزنت اضافه بشه و هر روز تپل تر از روز قبل بشی
وتنها غم زندگیت کم کردن وزن باشه.......
چیه؟؟؟؟ بد نیگا می کنی؟؟؟؟ مشکلیه؟؟؟

قشنگه نه؟؟؟؟ (خودم می دونستم....
)

اولی:به نظر تو موقع تشیع جنازه جلوی تابوت باشی بهتر است یا پشت تابوت؟
دومی:فرقی نمی کند فقط باید سعی بکنی داخل تابوت نباشی.
*********************************************
آمریکاییه داشته تو رودخونه غرق میشده، هی داد میزده: help me, hellllp!
یکی از اونجا رد میشده میگه: احمق جون اگه جای کلاس زبان کلاس شنا رفته بودی الان غرق نمیشدی.
*********************************************
یکی می میره میره اون دنیا . ازش میپرسن میری بهشت یا جهنم ؟
نگاه می کنه به جهنم می بینه دار و درخت و آب و بلبل و همه چیز مرتبه. میگه میرم جهنم .
تا درو باز می کنن می بینه شعله های آتیش از همه جا بلند شده . شاکی میشه میگه این که این طوری نبود .
میگن یه مدت کسی نیومده بود رفته بود رو screen saver.
*********************************************
یک بنده خدایی لنگ بوده و روی کشتی هم کار می کرد هروقت از سرکارش می آمده تمام بدنش خیس بوده زنش باهاش دعوا می کنه این چه وضعیه تو چرا هر وقت می آیی همه لباسهایت خیس است
بنده خدا می گه هروقت کشتی را نگه می دارند می گویند لنگرو بندازید و من برمی دارن می ندازن تو دریا
زن و شوهری به سینما رفتند. در اواخر فیلم، زن، شوهرش را صدا زد و گفت: این کسی که بغل دست من نشسته از اول فیلم تا حالا خواب است. مرد با ناراحتی جواب داد: به درک که خواب است. حالا چرا منو از خواب بیدار کردی؟
*********************************************
به غضنفر میگن : سگتون بچه ی ما را گاز گرفته .
میگه : اولا سگ ما گاز نمیگیره . دوما سگ ما همیشه بسته است . سوما ما سگ نداریم !
*********************************************
غضنفر گاوداری داشته ، مامور بهداشت مياد ازش میپرسه به گاوات غذا چی ميدی ؟ غضنفر ميگه : آت و آشغال ! يارو کلی جريمش می کنه . سال بعد دوباره مامور بهداشت مياد ازش میپرسه به گاوات غذا چی ميدی ؟ غضنفر ميگه : جوجه کباب ، چلوکباب و پيتزا ! يارو دوباره کلی جريمش می کنه . سال بعد دوباره مامور بهداشت مياد ازش میپرسه به گاوات غذا چی ميدی ؟ اين دفعه غضنفر ميگه : والا اول صبح نفری هزار تومن بهشون ميدم برن هر چی دوست دارن بگيرن بخورن !
*********************************************
اولی ها.....
دومی ها ...
سومی ها ...
پیش دانشگاهی ها ...
دانشجویان ...
مهندسان ...
پزشکان ...
.
.
.
.
ک*و*ن لغّه ( لقّه ! ) همتون
*********************************************
مواد لازم برای درست کردن مرد:مواد خود را حرام نکنید.........مرد ها درست شدنی نیستند
*********************************************
خدائی بسته دیگه خیلی خندیدی.......... راستی ممنون میای و نظر می دی
فعلن(فعلا) تا آپ بعدی.....

.
[+]
نوشته شده توسط دختر مشرق در 23:36
|
|
اول یه عکس...

دوم سلام.....
سوم یه جوک:
یه ترکه يه تهراني يه اصفهاني با هم ميرن يه خربزه ميخرن. ميگن هر کي که امشب شيرين ترين خواب رو ديد اون خربزه رو بخوره. صبح که بيدار ميشن تهرانيه ميگه من ديشب خواب ديدم تو مسابقه دو شرکت کردم و نفر اول شدم. اصفهانيه ميگه من خواب ديدم با تمام فاميل رفتيم يک جائيکه همه جور خوراکي ها بود و مفت مفت بود و ما همينجور مي تونستيم بخوريم. ميبينن ترکه هيچي نميگه، ميگن تو چي خواب ديدي، ميگه: والله من هر کاري کردم خوابم نمي برد، ساعت 3 بلند شدم خربزه رو خوردم
این گلم واسه تو....

چهارم نداره دیگه
بقیشو خودت ببین نظر بده...
این پروانه ها از کجا اومدن؟؟؟!!!!







من غم انگیز ترین غصه ی شهرم هستم....
زیر باران هستم....
کنج دیوار درون کوچه
خیس و تنها و کمی یخ زده ام....
و بخار نفسم دستم را اندکی گرم نگه می دارد....
من همیشه اینجا,
زیر باران هستم....
پشت آن پنجره ی گرم در این تنهایی
چه کسی گفت که باران زیباست؟؟؟!!!

[+]
نوشته شده توسط دختر مشرق در 0:57
|
|
ببین ولنتاین شد..... اما این اتاقک سیاه من رنگش عوض نمی شه....! 




شکوفه های صورتی فدای مهربونیات......
یه دل که بیشتر ندارم..... اونم فدای خنده هات......


پس از آخرین دیدار با دوستت یادت باشد که
به دوستانی فکر کن که دیگر
فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
اappy valentain day ♥♥valentain* ♥ valentain ♥……..♥ valentain ♥ ♥ valentain ♥............♥ valentain ♥ ♥ ♥..………♥ valentain ♥ ♥ valentain ♥………♥ valentain ♥ ♥ valentain ♥♥ valentain ♥ .............♥ valentain ♥ ....♥ valentain ♥.... valentain ♥ ...♥ valentain ♥........♥ valentain ♥ ..♥ valentain ♥..........♥ valentain ♥ .♥ valentain ♥...........♥ valentain ♥ ...♥ valentain ♥…...♥ valentain ♥ ... valentain. ♥....♥ valentain ♥ .............♥ valentain ♥ .........♥ valentai

تبریک میگم به همه ی
عاشقا
[+]
نوشته شده توسط دختر مشرق در 13:34
|
|
از تو در شگفت هم نمی توان بود...
که دیدن بزرگیت را چشم کوچک من بسنده نیست
مور, چه می داند که بر دیواره ی اهرام می گذرد... یا بر خشتی خام !
تو , آن بلند ترین هرمی که فرعون تخیل می تواند ساخت...
ومن, آن کوچک ترین مورکه بلندای تو را در چشم نمی تواند داشت...
بزرگوار چون خدا..! بر کائنات ایستاده ای
و زمین....
گویچه ایست به بازی در مشت تو
و زمان....
رشته ای آویخته از سر انگشت تو
تو را در کدام نقطه باید به پایان برد....؟


عشق من...
اگر می خواهی شاخه گلی تیغ دار به من بدهی
باشد این کا را بکن....
من با حوصله تیغ ها را خواهم گرفت...
اما تو با من حرف بزن
عشق من....
اگر می خواهی من از اینکه هستم
تنهاتر باشم...
حرفی نیست
اما تو با من حرف بزن...!

هنگامی که دری از خوشبختی به روی ما بسته می شود
دری دیگر باز می شود
ولی ما اغلب چنان به در بسته چشم می دوزیم
[+]
نوشته شده توسط دختر مشرق در 21:7
|
|
گفته بودي دلتنگي هايم را با قاصدک ها قسمت کنم تا به گوش تو برسانند
مي گفتي قاصدکها گوش شنوا دارند...
غم هايت را در گوششان زمزمه کن و به باد بسپار....
من اکنون صاحب دشتي قاصدکم
اما مگر تو نمی دانستی قاصدک های خیس از اشک می میرند..؟

می خوام به سردی شبهام بخندم....
می خوام به پوچی دنیام بخندم...
وقتی می بینمت با دیگرونی....
تو اوج گریه هام می خوام بخندم!
می خوام داد بزنم تنهای تنهام...
می خوام وقتی می گم تنهام بخندم...!

از سکوت خسته ام....
سکوت دردیست در ذهن پر تلاطمم
از دیوارها خسته ام...
دیوارها زندان جسم اند
از تکرار ثانیه ها خسته ام
ار گذر پوچ زمان....
کمکم کن.....
[+]
نوشته شده توسط دختر مشرق در 15:4
|
|
امشب همه چیز رو به راه است.....
همه چیز آرام.... آرام.....
باورت میشود...؟ دیگر یاد گرفتهام شبها بخوابم!
تو نگرانم نشو....
همه چیز را یاد گرفته ام
راه رفتن در این دنیا را هم بدون تو یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم...
یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم بی صدا کنم
تو نگرانم نشو.... همه چیز را یاد گرفته ام
یاد گرفته ام چگونه با تو باشم... بی آنکه تو باشی!!!
یاد گرفته ام .... نفس بکشم بدون تو.... وبه یاد تو!
یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن پر کنم!
تو نگرانم نشو.... همه چیز را یاد گرفته ام
یاد گرفته ام که بی تو بخندم...
یاد گرفته ام که بی تو بگریم... بدون شانه هایت
یاد گرفته ام که دیگر عاشق نشوم
ومهمتر از همه یاد گرفته ام که با یادت زنده باشم و زندگی کنم...
اما هنوز یک چیز هست..... که یاد نگرفته ام
که چگونه برای همیشه خاطرت را از صفحه ی دلم پاک کنم
و نمی خواهم که هیچ وقت یاد بگیرم....
(( فراموش کردنت را هیچ وقت یاد نخواهم گرفت))
تو نگرانم نشو.....

بودن را اندیشه کرده ایم, اما چگونه بودن را نه.....!

پیش از تو هیچ اقیانوس را نمی شناختم که عمود بر زمین بایستد..!!!

وقتی فریاد در همهمه گم می شود, تنها می توان سکوت کرد...

عشق دردیست که تا مرگ نیاید نرود...

برای آرزوهایی که در دل می میرند تنها میتوان سکوت کرد...

زندگی یعنی در حسرت آنچه که دل می خواهد ومنطق نمی پذیرد سوختن...

[+]
نوشته شده توسط دختر مشرق در 1:23
|
|
سلام بچه ها من هیچوقت نگفتم که شعرا مال خودمه
من از شعرایی که خوشم میاد میذارمش تو وبلاگم همین
[+]
نوشته شده توسط دختر مشرق در 10:18
|
|

وقتی جهان
از ریشه ی جهنم
و آدم
از عدم
وسعی
از ریشه های یأس می آید
وفتی که یک تفاوت ساده در حرف
کفتار را
به کفتر
تبدیل می کند.....!
باید به بی تفاوتی واژه ها
و واژه های بی طرفی
مثل ((نان)) دل بست
نان را از هر طرف که بخوانی
نان است!!!
نگفتم به جز با خدائی که هست
از این درد بی انتهایی که هست
من و کوله بار خلوصی که نیست...!
شب و اشک و دست دعایی که هست
به دنبال خود می کشاند مرا
در این جاده ها رد پایی که هست
برایم در این بی کسی ها توئی
صمیمی ترین آشنایی که هست
خجل می کند ماه و خورشید را...
تورا دست بی ادعایی که هست
[+]
نوشته شده توسط دختر مشرق در 23:55
|
|

حالم بد نیست
غم کم می خورم, کم که نه....
هر روز کم کم می خورم
آب می خواهم...
سرابم می دهند!
عشق می ورزم...
عذابم می دهند!
خنجری بر قلب بیمارم زدند
بی گناهی بودم و دارم زدند
عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام
تیشه زد بر ریشه ی بی ریشه ام
بس کن ای دل! نابسامانی بس است
کافرم! دیگر مسلمانی بس است
در میان خلق سردر گم شدم
عاقبت آلو ده ی مردم شدم
بعد از این با بی کسی خو می کنم
هر چه در دل داشتم رو می کنم
چشم درد می بارد چو لب تر می کنم
طالعم شوم است! باور می کنم...
من که با دریا تلاطم کرده ام
راه دریا را چرا گم کرده ام ...؟!!!
قفل غم بر درب سلولم مزن
من خودم خوش باورم
گولم مزن....
من نمی گویم که با من یار باش
من نمی گویم مرا غم خوار باش
من نمی گویم دگر گفتن بس است...
گفتن اما هیچ نشنفتن بس است
خود نمی دانم کجا رفتم به خواب!
کاش می دانستم تو آبی یا سراب....!

[+]
نوشته شده توسط دختر مشرق در 22:43
|
|
[+]
نوشته شده توسط دختر مشرق در 23:50
|
|

تنهایم با یادت...
در این شبهای دراز....
در عمق آرزوهای شبانه
با عمیق ترین درک
از حضور شب...
شب روزگار من است
شب بیداری من است
شب جاییست که فقط منو تو وجود داریم
دریاب مرا....!
و واژه های گنگم را...
از پشت این خط نوشته ها
دریاب مرا...!
در میان تمام این فاصله ها
در میان تمام این ناگفته ها
در میان تمام این شبها
در این شبها که یادت آرامشیست بر خاطر پریشانم...
دریاب مرا...!

[+]
نوشته شده توسط دختر مشرق در 1:36
|
|

می نویسم, می نویسم از تو....
تا تن کاغذ من جا دارد
با تو از حادثه ها خواهم گفت....
گریه, این گریه اگر بگذارد
گریه این گریه اگر بگذارد...
با تو از روز ازل خواهم گفت
فتح معراج غزل کافی نیست؟؟؟
با تو از اوج غزل خواهم گفت
می نویسم همه ی هق هق تنهایی را
تا تو از هیچ به آرامش دریا برسی
تا تو در همهمه همراه سکوتم باشی
به حریم خلوت عشق تو تنها برسی
می نویسم همه ی با تو نبودن ها را...
تا تو از خواب مرا به با تو بودن ببری
تا تو تکیه گاه امن خستگی ها باشی
تا مرا باز به دیدار خود من ببری

[+]
نوشته شده توسط دختر مشرق در 19:1
|
|

به انتظار بیندیش که چه صبورانه در تمامی لحظات
مارا همراهی می کند......
واما ما.....
چه عجولانه و با شتاب منتظر پایان انتظار هستیم
غافل از اینکه انتظار هیچ گاه ما را تنها رها نخواهد کرد....
زیرا پایان هر انتظار , آغاز انتظاری دیگر است!!!
گویند خدا همیشه با ماست.....
ای غم تو همیشه با من هستی....
ای غم نکند خدا تو هستی!!!!

با اختیار تمام
بی اختیار
تو را می خواهم....
با تمام نا تمام خود!
تمام نا تمام تو را می بینم
بیا که تمام شود
تمام ناتمام بی صدای ما....
(خودمم نفهمیدم چی شد....!)
اگر از مرگ باورها , از آدمها دلم سرده.....
نوازش کن تو دستامو که خیلی وقته یخ کرده....
آسمان نگاه تو همیشه سبز است و من....
محو تماشای نگاهت...
نازنین !
تمام سهم من از دنیای زیبای تو
لحظات اندک نگریستن به توست....!

[+]
نوشته شده توسط دختر مشرق در 23:51
|
|

تو کیستی که من این گونه بی تو بیتابم؟!!!
شب از هجوم خیالت نمیبرد خوابم.....
تو چیستی که من از موج هر تبسم تو
به سان قایق سرگشته روی گردابم....
تو در کدام سحر , بر کدام اسب سپید؟
تو را کدام خدا , از کدام جهان؟
تو در کدام کرانه , تو از کدام صدف؟
تو در کدام چمن , همره کدام نسیم؟
من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه !
چه کرد با دل من آن نگاه شیرین , آه...!
مدام پیش نگاهی , مدام پیش نگاه
کدام شعله دویده از تو در تن من؟
که ذره های وجودم تو را که می بینند
به رقص می آیند , سرود می خوانند؟
چه آرزوی محالیست زیستن با تو....!
تورا به هرچه گوئی , به دوستی سوگند
هر آن چه از من بخواه , صبر مخواه.....
که صبر راه درازی به مرگ پیوسته است!
تو ارزوی بلندی و دست من کوتاه
تو دوردست امیدی و پای من خسته ست
همه وجود تو مهر است و جان من محروم....
چراغ چشم تو سبز ست و راه من بسته ست....!

[+]
نوشته شده توسط دختر مشرق در 22:19
|
|

دستم به قلم نمی رود.....
کلماتم کناره گرفته اند...
وسکوت...
سایه اش سنگین است!
و خلوتی که گاه یادم می رود خانه ی خود من است!
از اعتماد کامل پرده به باد بیزارم....
از خیانت همهمه به خاموشی...
از شنیدن.... از دیوار!
برای من دوست داشتن آخرین دلیل دانایی است
اما هوا همیشه آفتابی نیست!
عشق همیشه علامت رستگاری نیست
من گاهی اوقات مجبورم به آرامش عمیق سنگ حسادت کنم!
چقدر خیالش آسوده است... چقدر تحمل سکوتش طولانیست
نباید کسی بفهمد دل و دست این خسته ی خراب از خواب زندگی میلرزد
باید تظاهر کنم حالم خوب است.. راحتم.. راضیم.. رها
باید به اعتماد آسوده ی سایه به آفتاب باز گردم....!

[+]
نوشته شده توسط دختر مشرق در 15:12
|
|

آموخته ام که وقتی عاشقم عشق در ظاهرم نیز نمایان می شود
آموخته ام که عشق مرکب حرکت است, نه مقصد حرکت
آموخته ام که این عشق است که زخمهارا شفا می دهد نه زمان
آموخته ام که هیچکس در نظر ما کامل نیست, مگر تا زمانی که عاشقش شویم
آموخته ام که بهترین کلاس دنیا زیر پای خلاق ترین فرد دنیاست
آموخته ام که مهم بودن خوب است, اما خوب بودن مهم تر است
آموخته ام که همین اتفاقات روزانه است که زندگی را تماشایی می کند
آموخته ام که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید, پس چطور می شود که من همه چیز را در یک روز به دست آورم
آموخته ام که چشم پوشی از حقایق دنیا انها را تغییر نمی دهد
آموخته ام که در جست و جوی محبت و خوشبختی لحظه ای برای تلف کردن وجود ندارد
آموخته ام که اگر در ابتدا موفق نشدم با شیوه ای جدیدتر دوباره بکوشم
آموخته ام که موفقیت تنها یک تعریف دارد ((باور داشتن موفقیت))
آموخته ام که تنها کسی مرا شاد می کند که می گوید ( تو مرا شاد کردی)
آموخته ام که هرگز نباید به هدیه ای که از طرف کودکی داده می شود((نه)) گفت
آموخته ام که در آغوش داشتن کودکی که به خواب رفته است یکی از آرامش بخش ترین حس ها را درون من بیدار میکند
آموخته ام که زندگی مثل یک طاق پارچه است هر چه به انتهای آن نزدیک تر می شوی سریعتر می گذرد
آموخته ام که باید شکر گزار باشم که گاهی خداوند هر انچه را که می خواهم به من نمی دهد
آموخته ام که وقتی نوزادی انگشت کوچکم را محکم در مشت کوچکش می گیرد, در واقع مرا به اسارت زندگی میکشد
آموخته ام که هر چه زمان کمتری داشته باشم کارهای بیشتری انجام می دهم
آموخته ام که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمکش نیستم دعا کنم
آموخته ام که تنها چیزی که میخواهم فقط دستیست برای گرفتن دستان او و قلبی برای فهمیدنش
آموخته ام که لبخند تنها چیزیست که با آن می توان نگاه را وسعت بخشید
آموخته ام که باد کاری با شمع خاموش ندارد
آموخته ام که به چیزی که دل ندارد نباید دل بست
آموخته ام که زندگی جست و جوی آن است نه پیدا کردنش
و......
یاد گرفتم به خدا نگم چه مشکلات بزرگی دارم, به مشکلات بگم که خدائی بزرگ دارم
یاد گرفتم که توی یه دنیای شیشه ای زندگی می کنم که اگه سنگی به طرف کسی پرتاب کنم اولین چیزی که می شکنه دنیای خودمه
یاد گرفتم که یه کوزه چه دو تیکه بشه چه صد تیکه.... میگن شکسته
[+]
نوشته شده توسط دختر مشرق در 14:13
|
|

کاشکی بودی و می ديدی که دلم داره ميميره
کاشکی بودی و می ديدی که بهونت و ميگيره
می دونی عطر نفس هات چی به روز من آورده؟
می دونی دوری دستات اشکمو باز درآورده؟
جای انگشت های نازت چی بزارم توی دستم؟
می دونم ! ياس و بنفشه که بگم عاشقت هستم

[+]
نوشته شده توسط دختر مشرق در 15:13
|
|

باز کن آسمان را به رویم
چشمهایت نهایت ندارد....
چند خورشید باید بسوزم؟
خنده های تو قیمت ندارد...
سرنوشت مرا کولیان هم پیش بینی نکردند
وگفتند سرنوشت عجیبست اما.... عشق کاری به قسمت ندارد
خواستی تا نگویم که این زخم قدمتی دارد اندازه ی عشق
خواستی تا بگویم :عزیزم دردهایم حقیقت ندارد!
زخم های مرا زیرو رو کن , نام تو حک شده در وجودم
گونه های تورا پاک کردند دستهایم که قوت ندارند
قلب آیینه ها را نلرزان, رود لبخند را نخشکان
خنده هایی که هرگز
به سیل گریه های تو عادت ندارند
میرسد مرگ آرام آرام, پشت پرچین این خواب رنگی
کی؟ کجا؟ من نمیدانم آخر ناگهان است و ساعت ندارد
خنده های تو برایم عزیز است, چشم های تو قرمز نباشد
گرچه سخت است دور از تو بودن, این زمستان مروت ندارد
می روم تا بهاری دوباره,دستهای مرا پس بگیری
مهربانم ببخش این غزل را
وقت تنگ است و فرصت ندارد
[+]
نوشته شده توسط دختر مشرق در 15:3
|
|